ضد حال های تابستون من

جمعه 15 تیر 1397 12:14 ب.ظ

نویسنده: ❤✿Melika .m✿❤
موضوع مطلب: خاطره
سعلاممممم
خوبین؟خوشین؟سلامتین؟کیا مثل من حوصلشون سر رفته؟
واقعا این تابستون برام خیلی کسل کننده شده نمیدونم چرا واقعا ! کارای من واسه تابستون هر روز همینه: 
آهنگ گوش دادن-کتاب خوندن- نت گردی-آهنگ گوش دادن-نت گردی- خواب واقعا خیلی خسته کنندس فقط روزای شنبه و دوشنبه یه کلاس زبانم دارم:/
راستی در مورد عنوان پست بگم ، خب الان حدودا یه هفتس که ترم جدید کلاس زبانم شروع شده ، اولش قرار بود ساعت کلاسمون 4تا6 باشه همه هم راضی بودن بعد یه روز که قرار بود جلسه ی اولو بریم ساعت 9 صبح زبانسرا زنگ زد منم از خواب نازم پریدم و تلفن جواب دادم اون موقع گفتن ساعت کلاس تغییر کرده ساعت 12 تا 2://
آخه یعنی که چی من تازه ساعت 12 از خواب پامیشم اونوقت برم کلاس زباااااان، حالا این بود ضدحال اول بعدش که رسیدیم کلاس زبان رفتیم طبقه ی بالا که کلاسمون بود نشستیم تامعلم بیاد(همیشه نیم ساعت زودتر میریم کلاس واسه ادا بازی با بقیه ی بچه ها) حالا وقتی معلم اومد گفت با صدا بلند hello girls hello boys (آخه تا تو کلاس 5 تا دختریم و 6 تا پسر) بعد هممون عین چی به صورت معلمه زل زده بودیم میدونین چرا؟ آخه معلممون مرد بود! اون یه پسر 21 ساله بود وای ینی مردیما.
بعد معلمون گفت چتونه چرا اینجوری نگاه میکنین آخه فکرشو بکنین 11 جفت چشم یهو زل بزنن به یه نفر . ولی حالا بگم یکم گذشت فهمیدم خیلی شوخ و باحاله
بعدش نوبت به کتابای جدیدمون بود معلم دونه دونه پک کتابارو بهمون داد بعد به منو دوستم کتاب نرسید:/ (شانس گندمو برم)ولی خدارو شکر بعدش رفتیم از دفتر گرفتیم:)
حالا من بعد کلاس اومدم خونه تا بیام پای نت که یهو برقا رفتتتتت وای چه ضد حالی بودددد منم اعصابم حسابی خورد بود رفتم گرفتم خوابیدم حدودا یه ساعت خوابیدم بعد که بیدار شدم دیدم برقا ومده سریع اومدم پای وبو نت و این چیزا
بعد یاد ضدحال مشقای زبانم افتادم که اینا بود:تمرین برای ریدینگ-گوش دادن لیسنینگ-نوشتن 3 صفحه لکچر-حل کردن وورک بوک-نوشتن هر خط از کلمه های جدید یونیت، خدایی خیلی زیاد نیس؟
رفتم بنویسم کیفمو برداشتم دیدم جلد کتاب جدیدم خیلی بد مچاله شده واقعا عصبی شدم گفتم کی اینکارو کرده مامانم گفت من ندیدم فک کنم کار داداشته ، بعد رفتم یه داد بلند سر داداشم زدممممممم واقعا خیلی بد مچاله شده بود اینم ضد حال بعدی بود:| واقعا حالم داشت بهم میخورد دیگه . حوصلم سر رفت رفتم سر کشوم مرتبش کنم چون خیلی بهم ریخته بود بعد دیدم یه دفترچه با کاغذ های معطر و رنگی رنگی تو کشومه با خودم گفتم من کی این دفترچه رو خریدم چقدر خوشگله رو دفترچه با رنگ سفید نوشته بود:color of the dream وای خیلی خوشگل بود بازش کردم دیدم صفحه ی اولش یه چیزی نوشته متنش این بود:(حتما بخونید عالیه)
سفیدی کاغذ دفترم را با نام ها و یادهایی سیاه میکنم تا همیشه در یادم بمانند و سنگ تراشه هایی باشند که بر پیکر بی جان هستیم روح مذاب زندگی و شور هدیه کنند. بعد بارنگ قرمز: زنده باد نام هایی که تا همیشه در یاد ها بر یادگار می مانند 
دوستدار تو دختر عمه ات عطیه
واییییی خیلی عالی بود واقعا تحت تاثیر قرار گرفته بودم تازه یادم افتاد دوهفته پیش که اومده بودن خونمون دختر عمم بهم گفت وقتی رفتم کشوتو نگاه کن و بعد تو تلگرام بهم بگو چی دیدی.ینی واقعا دوهفته بود کشومو ندیده بودم:| بعدش سریع زنگ زدم بهش و ازش تشکر کردم واقعا بعد از اون همه ضدحال خیلی خوب که یه همچین غافل گیری شدم
فعلا بای تا های



کامنت: ✔ پست ثابت عزیزم✔
آخرین ویرایش: جمعه 15 تیر 1397 11:46 ب.ظ

اردوی فوق العاده

دوشنبه 10 اردیبهشت 1397 09:26 ب.ظ

نویسنده: ❤✿Melika .m✿❤
موضوع مطلب: خاطره
سعلاممممم
حالات؟احوالات؟چطور مطورین؟
ما که بد نیستیم
خب بگم براتون از اردوی تشویقی که رفتیم،اول صبح که رسیدم مدرسه سریع رضایت نامه رو دادمو رفتم سر برنامه صبحگاه شانسا امروز برنامه با ما بود با بی حالی اجرا کردیمو و رفتیم سر کلاسمون،من دو تا از دوستام قرار بود از کلاسمون به اردو بریم یعنی 3 نفر از 21 نفر کلاسمون قرار بود به اردو بریم راستی حدس بزنین کجا میخواستیم بریم
شهر بانو (ینی پارکی که فقط خانوما حق ورود تو شو دارن)
ما سوار مینی بوس شدیم و با بقیه ی بچه های مدرسه که قرار بود بیان تو مینی بوس نشستیم نیوشا(دوستم) اون دلیل اومدنش تئاتر بود و آنیتا(دوستم) دلیل اومدنش سرود منطقه بود
منم واسه سرود و فوتسال می رفتم خب بگذریم بگم از اردو
وقتی رسیدیم باید از گیت (gate) رد میشدیم که مبادا گوشی یا تبلت برده باشیم ولی من مامان دوستم اونجا کار میکرد با پارتی ردمون کرد ماهم با گوشی رفتیم تو
اولش رفتیم لاباسامونو تو اتاق پرو عوض کردیم (من تاپ پوشیده بودم با دامن لی یه کلاه آفتاب گیر لی هم گذاشتم ) من موهامو بافته بودم
بعدش رفتیم یه زیر انداز بزرگ انداختیم و روش نشستیم و چیپس پیاز جعفری خوردیم
بعدش رفتیم با بچه ها وسطی و بدمینتون بازی کردیم
اما بعد رفتیم نشستیم من هدفونم برده بودم (اونجا یه صندلی هایی داشت خیلی بامزه بود مث گهواره تکون میخورد وقتی روش میشستی ، منو دوستامم رو اون نشستیم و آهنگ گوش دادیم خیلی خوب بود
بعد رفتیم اونجا استخر حبابی داشت(استخری که بجای آب توش پره حبابای رنگیه) پریدیم تو اون و نیم ساعت اونجا بازی کردیم و ادا بازی در اوردیم بعدش خیلی گشنه شده بودیم اومدیم دراز کشیدیم مدرسه برای همه بستنی قیفی طبقه ای خرید(هر طبقش یه رنگ طعم یه میوه میداد)
اونو خوردیم و نیم ساعت گرفتیم رو چمنا خوابیدیم
بعدش بیدار شدیم و رفتیم بسکتبال بازی کردیم و یه ساعت آخرم صرف دیدن مکان های شهر بانو کردیم مثلا غرفه ی دستبند و زیور آلات فروشی(من یه دستبند صورتی که روش یه گل طلایی بود خریدم) غرفه ی ابزار موسیقی (مثلا 10 تومن پول میدای میتونستی یه ساعت هر چی میخوای بزنی گیتار،پیانو،ارگ و ...)منم گیتار زدم(یکم بلدم)
بعدم آماده شدیم و با همون مینی بوس برگشتیم (اصلا حال نداشتیم)
آخرم اومدم خونه رفتم حموم و 2 ساعت گرفتم خوابیدم
فعلا بای



کامنت: ✔ پست ثابت عزیزم✔
آخرین ویرایش: دوشنبه 10 اردیبهشت 1397 09:42 ب.ظ

سیزده به در

دوشنبه 20 فروردین 1397 08:25 ب.ظ

نویسنده: ❤✿Melika .m✿❤
موضوع مطلب: خاطره

سعلامممممم
خوبین؟خوشین؟سلامتین؟حالتون خوبه؟سیزده به در خوش گذشت؟البته این پست رو باید خیلی زودتر میزاشتم ولی وقت نشد.
خب بزارید بگم چیکار کردیم ، اول ساعت هشت صبح پا شدم تا یک بعد از ظهر آماده سازی کردیم چیز میزا رو تا اینکه با ماشینمون رفتیم مدرسه ای که عموم مدیرشه 
من گفتم نمیخوام بیام بابا ما از مدرسه فرارییم اونوقت سیزده بریم مدرسه؟
حالا ما ساعت یازده رفتیم سیزده، اونجا رسیدیمو و من با دختر عمم(خیلی باهاش صمیمیم) روبوسی کردم(آخه اونام بودن) بعد رفتیم نشستیم و حسابی پر خوری کردیم:
شیرینی،آجیل،شکلات،کیک،میوه،پفک،چیپس،پفیلا ی گوجه ای و پنیری،آدامس،آبنبات،بستنی،لواشک،آلوچه،تمر هندی،جوهر لیمو،پاستیل و ... خوردیم بعد یکم نشستیم تا بابای من و عموم جوجه کباب رو حاضر کنن جالب اینجاس هنوزم سیر نبودیم
خب جوجه کباب و پیش غذامون سوپ و دسرمون ژله میل کردیم و بعد یکم چرت زدیم و بعددد پیش به سو ی بازی
دویدم و سوار دوچرخم شدم و با عطیه(دختر عمم) مسابقه دادم و در نهایت من بردم
بعدش عطیه و مامانم و عمم رفتن کلاسا ی مدرسه ی عمومو ببینن و منم با دختر عمه کوچیکم ریحانه که سه سال ازم کوچیکتره دوچرخه سواری کردم
ریحانه از دوچرزخه ی خودش پیاده شد و دوید تا منو با دوچرخم بگیره که یهوووو
من تعادلم از دست رفت افتادم زمینو و اونم افتاد روم خیلییییی بد خوردیم زمین تمام کف دستم زخم و شد و همینطور زانوم
البته زیاد درد نداشت بیچاره ریحانه تمام آرنجش زخم شده بود(خب تقصیر خودش بود)
بعدا رفتیم تو کلاسا با بچه های فامیل مدرسه بازی کنیم و تو کلاسای خالی یک ادا هایی در اودیم و آخر پسر عموم از پنجره ی کلاس دو بار فرار کرد خدایی یک خندیدما
بعدش رفتیم فوتبال بازی که منم استاد فوتسال و فوتبالم و کلاسشو میرم من شدم مهاجم و عطیه شد دروازه بان و پسر عموم دفاع و ریحانه کمک دفاع(نخودی خودمون) شد
تیم مقابلم، بزرگترا بودن خلاصه انقدر تلاش کردیم تا آخر ما بردیم
بعدم که وسطیو اوففففف
حدودا ساعت هشت شب برگشتیم خونه و آماده ی مدرسه رفتن شدم
فعلا



کامنت: ✔ پست ثابت عزیزم✔
آخرین ویرایش: چهارشنبه 12 اردیبهشت 1397 12:07 ب.ظ

عید 97

جمعه 10 فروردین 1397 12:08 ب.ظ

نویسنده: ❤✿Melika .m✿❤
موضوع مطلب: خاطره

ســـــــــلام
خوبید؟ خوشید؟حالتون چطوره؟حال عیدتون چطوره؟
برا من که بسی عالیه فقط حیف که امروز دهمه و تا سه روز دیگه عید تموم میشه و باید بریم مدرسهمن و دوستام قرار بود از شنبش بریم ولی مدرسه اجازه نمیده(آخه ما سه روز هم اضافی آخر سال خودمونو تعطیل کردیم)
شما عیدتون چجوری گذشت؟ من بگم؟
خب روز اول عید که رفتیم خونه ی خاله بزرگم تو دماوند اونا یه باغ داشتن درن دشتـــــــ و عیدی هم بهم 30 هزار تومن پول داد خالم
بعد فرداش رفتیم خونه ی عموی بزرگم تو ملارد(اوف اونقدر راهش طولانی بود) دختر عمم باهام بود کلی باهاش حرف زدم و پر حرفی کردم
بعد که رسیدیم دیدیم هم زمان پسر عموم طاها هم با عمومینا اونجان
نشستیم و نشستیم خواستیم برگردیم زنعموم هی اصرار میکرد شام بمونین شام بمونین اما مهال بود ما بمونیم مخصوصا پسر عموم آخه پارسالم اصرار کرد و ما موندیم و ماهی درست کرد (یک افتضاحی بود ماهیه که نگو) اونقدر که پسر عموم بعدش از ماهی متنفر شد
حالا بازم حواسش نبود پارسالم واسه ما ماهی گذاشته گف وایسین وایسین ماهی رو سریع درست میکنم بخورین
بیچاره پسر عموم داشت گریش میگرفت .
حالا ما (من و مامانم و بابامو و دختر عمم و زنعمومو و عموم و از همه مهم تر پسر عموم) هی اصرار میکردیم نه راضی به زحمت نیستیم و از این جور طارفا تا آخر سر قبول کرد پسر عموم داشت از خوشحالی بال در می آورد
آخرم با زور و اصرار تونستیم بیایم خونه
بعدش دیگه همه چی خوب بود و می رفتیم دید و بازدید تا اینکه دیروز عمم اومد خونمون و برام چهار تا پاک کن خوشگل انیمه ی ای اورد که بوی میوه می دادن میخواستم بخورمشون
یکیشون بوی توت فرنگی ، یکی بوی انگور ، یکی بوی هندونه و یکی بوی بولو بری از اون که بوی هندونه می داد خیلی خوشم میاد و عاشقشم
حیف که حافظم پره و الا عکس پاک کن هامو میگرفتم و تو وب میزاشتم
خب خب دیگه من برم کار دارم
بابای
پ ن : از این به بعد برای آپ ها من خبر نمیکنم چون لینکا زیادن خودتون هر از گاهی سر بزنید(یادتون نره سر بزنیدا)



کامنت: ✔ پست ثابت عزیزم✔
آخرین ویرایش: شنبه 23 تیر 1397 04:27 ب.ظ

چند خبر خوش

پنجشنبه 24 اسفند 1396 10:22 ق.ظ

نویسنده: ❤✿Melika .m✿❤
موضوع مطلب: خاطره
سعلامممممم
حالتون خوبه؟من که عالیم(امروز کمی متفاوت احوال پرسی کردم)
خب اول از همه میریم سراغ چهار شنبه سوری من برای چار شنبه سوری همیشه وسیله های کم خطر میخرم(آخه یکم ترسو ام) من 10 تا منور داشتم+3 تا بالن آرزو ها+3 بسته پیازی+12 تا سوت سوتی(اسم دقیق رو نمیدونم از همونه که میزاری یه جا میره تو آسمون صدا سوت میده).
راستش چیز دیگه ای نداشتم (خیلی کم بودن) شما چی داشتین؟تو ثابت بگین.
خب بریم سراغ اتفاقات اول 3 تا منور زدم به خوبی و خوشی گذشت 2 تا سوتی هم زدم تو سومیش از روی تاقچه ی بالا پشت بوممون افتاد رو لباسم(و متاسفانه سوخت یکم لباسم)ولی بخیر گذشت خودم هیچیم نشد، دومین بالن آرزو ها رو با یه آرزو رها کردیم هوا که سوراخ شد و افتاد زمین یعنی اون آرزوم بر آورده نمیشه متاسفانه(خدا رو شکر آرزو ی خیلی مهمی نبودا)
خب خب خب بگم از فرداش که رفتم مدرسه وقتی که رسیدم به مدرسه گفتن جشنواره قصه گویی میخوایم بریم برای منطقه اجرا کنیم خب تا ساعت دوازده معطل بودیم که دوازده و ربع برگشتیم مدرسه (خیلی ناراحت بودیم چون اون روز روز آخر بود و قرار بود بازی کنیم هر چند جشنواره قصه گویی مدرسمون اول شد)بعد رفتیم یه نیم ساعتی هنوز از وقت حیاط مونده بود چند تا چیز خوردیم:کیک تولد+شکلات+چیپس پیاز جعفری و سرکه ای+پفک+رانی هلو+آب میوه ی انبه+آدامس نعنایی(خیلی رو هم خوردیم) 
بعدشم رفتیم تو سالن فوتسال بازی کردیم،قبلا گفته بودم فوتسالو خیلی دوست دارم.
موقع خداحافظی همه گریه میکردن انگار میخوان برن سفر قندهار(البته خودمم کمی بغض کرده بودم) با بهترین دوستم نیوشا رو بوسی و بغل کردم و بعد شعار همیشگیمونو دادیم
(white night is great) که اگر کسی نمیدونست میگم میشه شب سفید عالیست .آخه وایت نایت اسم گروهمونه.
بعدم که رفتم سوار سرویسم شدم اومدم خونه و تا 14 فروردین دیگه نمیرم مدرسه البته با دوستام قرار گذاشتیم از شنبه ی بعدش بریم
راستی شما چه انیمه ای میبینین؟من  شروع کردم انیمه ی 貧しい人々  میبینم خیلی خیلی خوشگله عاشقش شدم خدایی این دخی انیمه ایا چرا انقدر نازن
خب عیدم که نزدیکه و دارم لحظه شماری میکنم که بیاد تازه مدرسمون به ما مشق نداده، امید وارم سال نود و شیش برای همه سال خوبی بوده باشه و نود و هفت هم برای همه پر از خوبیو خوشی و اتفاقات عالی باشه 
پیشاپیش عیدتون مبارک(موقع سال تحویلم پست میزارم)
دیگه خیلی نوشتم
راستی وقتی من میام میگم آپم سر بزنید بعضیا نمیان
فعلا



کامنت: ✔ پست ثابت عزیزم✔
آخرین ویرایش: شنبه 23 تیر 1397 04:33 ب.ظ

روز مادر مبارک

پنجشنبه 17 اسفند 1396 10:42 ق.ظ

نویسنده: ❤✿Melika .m✿❤
موضوع مطلب: خاطره
سعلام به همههههه
خوبین؟خوشین؟سلامتین؟چخبرا؟
روز مادر مبارکککککک
البته یکم زود گفتما خخخخ چون میگن که فرداس ولی من دیگه طاقت نیووردم
 این روز مبارک به همه ی مادر ها و خانوم ها مخصوصا مادر خودم که عزیز ترین مادر دنیاس و بی نهایت عاشقشم خیلی خیلی خیلی خیلی دوسش دارمممممممم 
همینطور به مادر بزرگ عزیزم که به اون هم میگم روزت مبارک 
یه جمله به مادرم: مادر تو درست به قدر آرزو های منی دوستت دارم و روزت مبارک انشالله تا 1000000000 سال زنده باشی و همیشه روز مادر به تو هدیه بدم مامان جونم
این روز یه روز بزرگه که من تصمیم گرفتم از الان تا هر وقت زنده ام خدمت گذار مادر گلم باشم
به شما هم توصیه میکنم هیچ وقت به مادراتون بی احترامی نکنین و باهاش مهربون باشین
و من هم امید وارم همیشه همه ی مادرا سایه شون بالای سر فرزندانشون باشه 
حرف من به مادرم
و حالا بیایم برای مادرایی که الان با فرشته ها هم نشین هستند و پیش خدا هستند یه صلوات بفرستیم
اینم یه هدیه ی مجازی ناقابل به مامانم هدیه ی واقعیم خریدم بهش میدم
خب دیگه کافیه من برم
فعلا



کامنت: ✔ پست ثابت عزیزم✔
آخرین ویرایش: شنبه 23 تیر 1397 04:35 ب.ظ

خونه تکونی

یکشنبه 22 بهمن 1396 03:08 ب.ظ

نویسنده: ❤✿Melika .m✿❤
موضوع مطلب: خاطره

سعلاممممم
خوبین؟خوشین؟سلامتین؟چخبرا؟
اومدم بهتون بگم که من از این به بعد کلا روزی یک ساعت میتونم بیام وب آخه داریم خونه تکونی مون رو شروع میکنیم میدونین چرا؟
داداشی من دوسالشه و خیلی شیطنت میکنه و نمیزاره ما خوب خونه تکونی کنیم بنابرین مجبوریم زود شروع کنیم تا تموم شه
خب حالا بگذریم بیست و دو بهمنتون مبارک(هم پیروزی انقلاب هم تعطیلی)
وای خیلی خوشحالم عید داره کم کم نزدیک میشه(ولی بوش هنوز نمیاد)
راستی شنیدین گفتن تعطیلات عید برای دانش آموز ها هم میخواد بشه پنج روز؟چون امسال واسه آلودگی و برف خیلی تعطیل شد(البته زیادم نبودا) حالا چه تعطیل کنن چه نکنن من نمیرم آخه چه وضعیه تو زمستونو آلودگی تعطیلی بدرد نمیخوره عید مزه میده آخه چرا کشور ما انقدر آلودس چرا؟؟؟(مخصوصا اهواز و تهران)
حالا این عکسو از هلند نگاه کنین و کیف کنین(اینجا آمستردامه)

آخ چقدر دلم نظر بارون میخواد
دلمو شاد کنین جبران میکنم براتون



کامنت: ✔ پست ثابت عزیزم✔
آخرین ویرایش: یکشنبه 22 بهمن 1396 03:29 ب.ظ

برف حبیب ملیکا

شنبه 7 بهمن 1396 11:32 ب.ظ

نویسنده: ❤✿Melika .m✿❤
موضوع مطلب: خاطره
سعلام سعلام سعلام صد تا سلام
و بالاخرهههههههههههه در تهراننننننننن
بررررررررررررررررررررررررف
آمدددددددددددد
وای وای وای بی اندازه خوشحالم برای آمدن این برف شدید
انقدر ذوق زده ام رفتم کلی برف بازی کردم انقدر خوش گذشت که نگین و نپرسین چون بخوام بگم چقدر خوش گذشت تا فردا هی میگم خیلییییییییی.....
خب خب خب یکم توضیح بدم مردم تهران الان چند سالیست که برف درست و حسابی ندیدند و حتی اگر پنج دیقه برف بیاد میان تو کوچه ها و خیابونا(مثل خود من)
خب چه کنن(چه کنیم)برف به عمرشون ندیدن مخصوصا هم سن و سالای ما که که 12 13 سالشونه
حالا وضعیت من تو امروزو باشین ،مامانم که کاپشنمو شسته بود بهم یه سویی شرت یه لا قبا داده بود آخه هوا صبح سرد نبود
دستکش و شالگردنمم توی مدرسه جا گذاشتم ولی با این حال رفتم پریدم تو برفا
راستی راستی یه خبر خوش (برای خودم)
فردااااا مدارسسسس برای بارش برف تعطیلههههههه
برای اولین بار بخاطر برف تا الان همش بخاطر آلودگی بود و من هر وقت تعطیل میشد ناراحت بودم ولی الان
 اعتراف کنم از ته دلم 
خوشحاااااااااالم
عکس بالا رو نگاه کنید چقدر زیباست مخصوصا از زاویه اون چراغ



کامنت: ✔ پست ثابت عزیزم✔
آخرین ویرایش: چهارشنبه 12 اردیبهشت 1397 01:38 ب.ظ

مسابقه فوتسال

دوشنبه 2 بهمن 1396 08:24 ب.ظ

نویسنده: ❤✿Melika .m✿❤
موضوع مطلب: خاطره
سعلام
وای امروز مسابقه ی فوتسال داشتم تا رسیدم مدرسه با بچه ها رفتیم اونجا که مسابقات برگزار میشد لباسامونو عوض کردیم و حاضر شدیم با این امید که اول شیم آخه ما یه بازیکن داریم شماره دهمونه فوتبالش در حد جام جهانیه محشرهـــــــــــــــــــــ اون داشت با اون شوتای ببر آساش با ما تمرین میکرد که آماده بشیم یهو مربیمون اومد گفت دیباج نمی تونه بازی کنه(دیباج شماره دهمونه) همه گفتیم چرا؟؟؟؟؟؟؟!!!!! معلممون گفت 48 ساعت بزرگ تر از سن قانونیه و هیچ کاریشم نمیشه کرد حتی ملینا هم نمی تونه بازی کنه.انقدر ناراحت شدیم مخصوصا خود زهرا دیباج یعنی بیچاره داشت گریه میکرد ما مطمعن بودیم اول میشیم آخه کلا 20 تا مدرسه شرکت کرده بودن و همه تازه کار و اینا ما باورمون نمی شد که دیباج بخاطر دو روز اینطوری بشه ما که کل حملمونو یعنی دیباج و ملینا رو از دست داده بودیم با نا امیدی یه گوشه نشسته بودیم همه ی تیما خوشحال اونوقت ما اینطوری . مربیمون رفت از مربیای دیگه خواست تا رضایت بدن دیباج بازی کنه ولی اونام از خدا خواسته که تیم خودشون ببره و نزاشتن دیباج بازی کنه . خانوم بمن گفت چاره ای نیس من از خط میانی رفتم حمله و کاپیتان شدم
ما چون بی روحیه بودیم بازی اولو باختیم ولی بعدش برای اینکه حذف نشیم تلاش کردیم و 8 تا بازی بعد رو بردیم بازی نهم حتی به پنالتی هم کشیده شد ولی ما بردیم . رسیدیم به بازی دهم و متاسفانه در اون 1 به هیچ باختیم و حذف شدیم و چهارم شدیم حعیف همش تقصیر اون دو روز بود دیباج چرا دو روز زود تر بدنیا اومدی؟
خخخخ ولی دیگه گذشت
زیاد چهارمی بد نیس ولی با دیباج بلا استثنا اول بودیم



کامنت: پست ثابت عزیزم
آخرین ویرایش: چهارشنبه 12 اردیبهشت 1397 01:42 ب.ظ

دی ماه ماه استراحت

شنبه 16 دی 1396 02:28 ب.ظ

نویسنده: ❤✿Melika .m✿❤
موضوع مطلب: خاطره
سعلامــــــــ
وای وای انقدر ذوق داشتم طاقت نیووردم پست نزارم . امروز برنامه ی امتحانمونو دادن این بود
18 دی علوم
19 دی کار و فناوری
23 دی اجتماعی
26 دی تربیت بدنی
درسای دیگه هم نمره های ماه قبل رو میزارن که برای من خدا رو شکر عالی بود
خب علوم که درسای خیلی کمی میاد 5 و 6 و 7 ،کار و فناوری که دیگه ......
اجتماعی رو هم که 4 روز برا ی خوندنش وقت داریم
تربیت بدنیم مثل کار و فناوری آب خوردنه
وایـــــ
مرسی خدا جون ، مرسی مدرسه ی نازم،مرسی معلما ی راحت گیرم
خب خب من دیگه برم



کامنت: ✔ پست ثابت عزیزم ✔
آخرین ویرایش: چهارشنبه 12 اردیبهشت 1397 01:41 ب.ظ

رفتم مدرسه

پنجشنبه 14 دی 1396 10:49 ق.ظ

نویسنده: ❤✿Melika .m✿❤
موضوع مطلب: خاطره
سعلام
من امروزم رفتم مدرسه باورتون میشه؟
میدونین چرا؟ ما تو گروه سرود منطقه و استانی مدرسمون هستیم و گفتن باید تا یک بهمن پنج شنبه ها بیایم مدرسه از ساعت هشت و نیم تا ده حالا امروز رفته بودیم تو مدرسمون یه مرد ارکست رو اورده بودن میگفت : اینجا پادگانه موقع خوندن سرود سینه سپر دستا رو کمر پا ها جفت و.....
حالا به من موقع خوندن میگه چقدر دخترونه شعر میخونی منم گفتم : پ ن پ میخوای پسرونه شعر بخونم؟ اونم فکر کرد دارم الکی میگم گفت آره بخون بعد امروزم همایش اولیه داشتیم رفتیم کانون سمیه تا برای یه خانوم ارکستره اجرا کنیم ایرادامونو بگیره بعدا من تک خوانم موقع خوندن دکلمه ی اول به جای اینکه با صدای نازک بخونم صدامو کلفت کردم و داد زدم:ایــ سرزمین منـ ، تو سرزمینـ من، گلـ حیات منـ شکفته شد در اینــ چمنـ.....
مرده میگه : چی کار میکنی مهدیان (فامیلیم مهدیانه) منم گفتم کاری که تو گفتی بعدا میگه مگه اینجا چاله میدونه میخوای معرکه بگیری؟
گفتم نه مگه نگفتی پسرونه بخون بعدا ضایع شدو گفت :غلط کردم ببخشید همون لوس دخترونه بخون .
خلاصه بگم اولین بار بود یه مرد به این گندگی بمن بگه غلط کردم ، خیلی حس خوبی بود



کامنت: ✔ پست ثابت عزیزم✔
آخرین ویرایش: چهارشنبه 12 اردیبهشت 1397 01:38 ب.ظ