Dokhmalane Ha - مطالب فروردین 1397







به ستاره ها نگاه کن

پنجشنبه 30 فروردین 1397 | 10:15 ق.ظ

writer: Mєℓιкα.M |subject|: Text

به ستاره ها نگاه کن 
که فانوس های آسمانی شبند
و به ماه بنگر 
که همچون نسیمی آرام آرام میگریزد
و نمایان میشود
همه ی این زیبایی ها تن و جان آدمی را تازه میکنند
و مرا وا می دارند که
پلک بر روی پلک نگذارم
#خودم






یه کارایی

یکشنبه 26 فروردین 1397 | 07:54 ب.ظ

writer: Mєℓιкα.M |subject|: Text


گاهی وقتا یه کارایی برای یه کسایی میکنی
که بعد میفهمی اگه این کارو برای یه الاغ میکردی
بهتر بود تا اینکه واسه این بکنی
#خودم







خدا با توست

جمعه 24 فروردین 1397 | 12:42 ق.ظ

writer: Mєℓιкα.M |subject|: Text

شادی را هدیه کن حتی به کسانی که آن را از تو گرفتند
 عشق بورز به آنهاییکه دلت را شکستند
 دعا کن برای آنهایی که نفرینت کردند
 و بخند که خدا هنوز آن بالا با توست
#خودم






سیزده به در

دوشنبه 20 فروردین 1397 | 08:25 ب.ظ

writer: Mєℓιкα.M |subject|: Memorie


سعلامممممم
خوبین؟خوشین؟سلامتین؟حالتون خوبه؟سیزده به در خوش گذشت؟البته این پست رو باید خیلی زودتر میزاشتم ولی وقت نشد.
خب بزارید بگم چیکار کردیم ، اول ساعت هشت صبح پا شدم تا یک بعد از ظهر آماده سازی کردیم چیز میزا رو تا اینکه با ماشینمون رفتیم مدرسه ای که عموم مدیرشه 
من گفتم نمیخوام بیام بابا ما از مدرسه فرارییم اونوقت سیزده بریم مدرسه؟
حالا ما ساعت یازده رفتیم سیزده، اونجا رسیدیمو و من با دختر عمم(خیلی باهاش صمیمیم) روبوسی کردم(آخه اونام بودن) بعد رفتیم نشستیم و حسابی پر خوری کردیم:
شیرینی،آجیل،شکلات،کیک،میوه،پفک،چیپس،پفیلا ی گوجه ای و پنیری،آدامس،آبنبات،بستنی،لواشک،آلوچه،تمر هندی،جوهر لیمو،پاستیل و ... خوردیم بعد یکم نشستیم تا بابای من و عموم جوجه کباب رو حاضر کنن جالب اینجاس هنوزم سیر نبودیم
خب جوجه کباب و پیش غذامون سوپ و دسرمون ژله میل کردیم و بعد یکم چرت زدیم و بعددد پیش به سو ی بازی
دویدم و سوار دوچرخم شدم و با عطیه(دختر عمم) مسابقه دادم و در نهایت من بردم
بعدش عطیه و مامانم و عمم رفتن کلاسا ی مدرسه ی عمومو ببینن و منم با دختر عمه کوچیکم ریحانه که سه سال ازم کوچیکتره دوچرخه سواری کردم
ریحانه از دوچرخه ی خودش پیاده شد و دوید تا منو با دوچرخم بگیره که یهوووو
من تعادلم از دست رفت افتادم زمینو و اونم افتاد روم خیلییییی بد خوردیم زمین تمام کف دستم زخم و شد و همینطور زانوم
البته زیاد درد نداشت بیچاره ریحانه تمام آرنجش زخم شده بود(خب تقصیر خودش بود)
بعدا رفتیم تو کلاسا با بچه های فامیل مدرسه بازی کنیم و تو کلاسای خالی یک ادا هایی در اوردیم و آخر پسر عموم از پنجره ی کلاس دو بار فرار کرد خدایی یک خندیدما
بعدش رفتیم فوتبال بازی که منم استاد فوتسال و فوتبالم و کلاسشو میرم من شدم مهاجم و عطیه شد دروازه بان و پسر عموم دفاع و ریحانه کمک دفاع(نخودی خودمون) شد
تیم مقابلم، بزرگترا بودن خلاصه انقدر تلاش کردیم تا آخر ما بردیم
بعدم که وسطیو اوففففف
حدودا ساعت هشت شب برگشتیم خونه و آماده ی مدرسه رفتن شدم
فعلا






عروس بشه

پنجشنبه 16 فروردین 1397 | 01:55 ب.ظ

writer: Mєℓιкα.M |subject|: Text


دختر یعنی:
وقتی بهش بگن عروس بشی ایشالا
بگه ممنون و لپاش سرخ بشه
#خودم






کلبه ی شکسته

پنجشنبه 16 فروردین 1397 | 01:39 ب.ظ

writer: Mєℓιкα.M |subject|: Text


از کلبه شکسته ای پرسیدم:
چرا شکستی؟
گفت: من نشکستم ، من را شکاندند!
و من هم به فکر فرو رفتم....
#خودم






شخصیت من

سه شنبه 14 فروردین 1397 | 02:52 ب.ظ

writer: Mєℓιкα.M |subject|: Text

شخصیت من چیزی هست که من هستم 
اما برخورد من بستگی به این داره که تو کی هستی
 پس حواست باشه!
#خودم






عید 97

جمعه 10 فروردین 1397 | 12:08 ب.ظ

writer: Mєℓιкα.M |subject|: Memorie


سلام
خوبید؟ خوشید؟حالتون چطوره؟حال عیدتون چطوره؟
برا من که بسی عالیه فقط حیف که امروز دهمه و تا سه روز دیگه عید تموم میشه و باید بریم مدرسهمن و دوستام قرار بود از شنبش بریم ولی مدرسه اجازه نمیده(آخه ما سه روز هم اضافی آخر سال خودمونو تعطیل کردیم)
شما عیدتون چجوری گذشت؟ من بگم؟
خب روز اول عید که رفتیم خونه ی خاله بزرگم تو دماوند اونا یه باغ داشتن درن دشت و عیدی هم بهم 30 هزار تومن پول داد خالم
بعد فرداش رفتیم خونه ی عموی بزرگم تو ملارد(اوف اونقدر راهش طولانی بود) دختر عمم باهام بود کلی باهاش حرف زدم و پر حرفی کردم
بعد که رسیدیم دیدیم هم زمان پسر عموم طاها هم با عمومینا اونجان
نشستیم و نشستیم خواستیم برگردیم زنعموم هی اصرار میکرد شام بمونین شام بمونین اما محال بود ما بمونیم مخصوصا پسر عموم آخه پارسالم اصرار کرد و ما موندیم و ماهی درست کرد (یک افتضاحی بود ماهیه که نگو) اونقدر که پسر عموم بعدش از ماهی متنفر شد
حالا بازم حواسش نبود پارسالم واسه ما ماهی گذاشته گف وایسین وایسین ماهی رو سریع درست میکنم بخورین
بیچاره پسر عموم داشت گریش میگرفت .
حالا ما (من و مامانم و بابامو و دختر عمم و زنعمومو و عموم و از همه مهم تر پسر عموم) هی اصرار میکردیم نه راضی به زحمت نیستیم و از این جور طارفا تا آخر سر قبول کرد پسر عموم داشت از خوشحالی بال در می آورد
آخرم با زور و اصرار تونستیم بیایم خونه
بعدش دیگه همه چی خوب بود و می رفتیم دید و بازدید تا اینکه دیروز عمم اومد خونمون و برام چهار تا پاک کن خوشگل انیمه ی ای اورد که بوی میوه می دادن میخواستم بخورمشون
یکیشون بوی توت فرنگی ، یکی بوی انگور ، یکی بوی هندونه و یکی بوی بولو بری از اون که بوی هندونه می داد خیلی خوشم میاد و عاشقشم
حیف که حافظم پره و الا عکس پاک کن هامو میگرفتم و تو وب میزاشتم
خب خب دیگه من برم کار دارم
بابای






بهاری باش

جمعه 3 فروردین 1397 | 11:32 ق.ظ

writer: Mєℓιкα.M |subject|: Text

بهار که از راه می‌رسد
جوانه سر می‌زند، شکوفه می‌شکفد
باران نم‌نم می‌بارد آسمان نفس می‌کشد

اما تو بهارت نمی رسد

بیا و تو بهار آفرین باش
تا دشت دشت مهربانی بروید
هزار هزار خنده بشکفد
باران باران محبت ببارد

تو بهار آفرین باش

#یک دوست