Dokhmalane Ha - 5_? how are you#







5_? how are you#

شنبه 31 شهریور 1397 | 08:17 ب.ظ

writer: Mєℓιкα.M |subject|: Novel

سلام
امروز 31 شهریوره
براتون قسمت پنجم رمان رو آوردم

کامنت یادتون نره
رفتم پایین دیدم نیکاس با رنگ مثل گچ و موهای پریشون بهش گفتم:نیکا چیشده؟ امروز برگشتی نه؟ اینجا رو از کجا پیدا کردی؟
نیکا با صدای لرزش دار گفت:م م م ملیکا اینا رو ول کن زود باش با من بیا خونمون حال داداشم بد شده و بابام رفته دنبال دکتر، زود باش تروخدا میترسم بلایی سرش بیاد ملیکا ترو خدا کمک کن. رنگ از صورتم پرید نمیدونستم چیکار کنم انگار یه سطل آب سرد روی سرم خالی کرده بودن فقط سریع موبایلمو برداشتم و بدون پوشیدن لباسای قشنگ و آرایش دویدم دنبال نیکا.
وقتی رسیدیم دیدم میزوگی بی هوش افتاده و فقط سرفه میکنه ، رفتم بالا سرش و گفتم: میزوگی میزوگی خواهش میکنم دووم بیار میزوگی دووم بیااااااار.
نیکا خیلی ترسیده بود داد زد:ملیکا چیکار میکنی تروخدا یه کاری بکن داداشم داره از دست میره. بهش گفتم آروم باش من میشینم کنارش ببینم چیشده.
نشستم کنار میزوگی چشمای درشت قهوه ایشو باز کرد و باحالت خسته ای طوری که صداش در نمی اومد گفت: ملیکا قلبم درد میکنه حالم بده آی .... و بعد چشماشو بست
وقتی چشماشو بست نیکا جیغ زد و منم چند لحظه بی حرکت موندم.
خیلی سریع به نیکا گفتم:آروم باش حلش میکنم
بعد فورا رفتم تو آشپزخونه به نیکا گفتم: قرص قلب دارین؟
- نه نداریم نمیدونم وااااای خدا کمک
هیچی بهش نگفتم فورا در دونه دونه ی کابینتا رو باز کردم تا قرص رو پیدا کنم
با خودم گفتم: مگه میشه آدم یهو قلبش درد بگیره؟ حتما حتما مشکلی هست و وقتی مشکلی هست قطعا داروش هم تو خونه هست اما ... پس چرا پیدا نمیکنم؟!

خب اینم از پایان قسمت پنج
فعلا