Dokhmalane Ha - 4_? how are you#







4_? how are you#

شنبه 24 شهریور 1397 | 12:58 ب.ظ

writer: Mєℓιкα.M |subject|: Novel

سلام
بعد مدت ها قسمت بعدی رو آوردم
اینم پارت چهار

کامنت دادنم اختیاریه
میزوگی گفت:بله چون ما نمیخواستیم تمام مسابقات رو اونجا باشیم و فقط برای مسابقه ی برادر تو رفته بودیم که ماتسو باخت و حذف شد و ماهم برگشتیم .
گفتم:وای ینی داداشم حذف شد؟ چه بد!
-آره آخه تمام مدت نگران تو بود و میگفت خواهرم کجاست در ضمن پدر و مادرتم خیلی نگران بودن همه دنبال تو میگشتن دختر
-آها خیلی بد شد ولی من دیگه بر نمیگردم
-اوکی من دخالتی نمیکنم و فقط میگم اگه دوست داشته باشی میتونی امشبو مهمون منو نیکا باشی یا اصلا چرا امشب؟ تا وقتی که اینجایی پیش ما بمون
-اوه نه من از شما تشکر میکنم ولی متاسفم تو هتل راحت ترم
-باشه هر طور راحتی فقط اگه به کمک نیاز داشتی روی من و خواهرم حساب کن
-خیلی ممنون . روز خوش فعلا
-خداحافظ ملیکا
و بعد با خستگی به سمت هتل رفتم و با خودم گفتم:منظورش از این همه کمک تعارف چی بود؟ من که نمیفهمم. وقتی رسیدم به هتل گوشیمو در اوردم تا یکم باهاش ور برم،بعد دیدم ده دوازده تا میسکال افتاده از نیکا که همش مال سه دقیقه پیشه ،گفتم:حالا یذره استراحت کنم بعد زنگ میزنم ببینم چی میخواد بگه.
اووف لابد میخواد هزار تا سوال بپرسه که اجرا چی شد و چیکار کردم اصلا حال ندارم که . بعدم با بی توجهی نشستم رو اون کاناپه و کتاب جدیدی که از کتابخنه گرفته بودمو شروع کردم تا بخونم
یکی دو دیقه ای گذشته بود که دیدم صدای در میاد گفتم:بفرمایید! 
اون مرد هتل دار بود که گفت:خانوم ملیکا یه کسی پایین منتظر شماست باحالت خیلی آشفته بمن گفتن که خیلی خیلی سریع بیاین پایین.
-باشه باشه الان میرم پایین
خب این قسمت تموم شد
هر وقت حال داشته باشم قسمت بعدو میزارم