Dokhmalane Ha







Fixed Post

چهارشنبه 1 شهریور 1396 | 12:00 ق.ظ


 نام سفارش وضعیت
 فلشی گرل
 ست تابستونی
 تحویل دادم
 دریا قالب سریال قبول
 تحویل دادم
 آیلین ست لاو لیو
 فعلا نه
سلام
به وب خودتون خوش اومدین
ورود عموم به وبم آزاده
نظرات جبرانی معمولا دارم
با تبادل لینک 98% موافقم
http://goli88.persiangig.com/image/Smilies/icon_redface.gifسفارش هم میپذیرم اما کمی طول میکشهhttp://goli88.persiangig.com/image/Smilies/icon_redface.gif
من معمولا با همه دوست میشم
http://goli88.persiangig.com/image/Smilies/icon_evil.gif با کپی و توهین شخصیت خودتونو خراب میکنین http://goli88.persiangig.com/image/Smilies/icon_evil.gif
بیشتر نوشته هامو خودم مینویسم و نویسنده نمیخوام
امیدوارم تو وب اوقات خوشی داشته باشین
و اینکه همتونو دوست دارم

http://goli88.persiangig.com/image/Smilies/icon_mrgreen.gif این دکمه هاhttp://goli88.persiangig.com/image/Smilies/icon_mrgreen.gif

اینم جعبه اخبار

پ ن : لینک ها در قسمت بالای disclaimer قرار داره






شادی را هدیه کن

پنجشنبه 13 اردیبهشت 1397 | 09:31 ب.ظ

writer: Mєℓιкα.M |subject|: Text


شادی را هدیه کن 
به کسانی که شادی را از تو گرفتند
شاید با شادی آنها تو هم شاد شوی
#خودم






اردوی فوق العاده

دوشنبه 10 اردیبهشت 1397 | 09:26 ب.ظ

writer: Mєℓιкα.M |subject|: Memorie

سعلاممممم
حالات؟احوالات؟چطور مطورین؟
ما که بد نیستیم
خب بگم براتون از اردوی تشویقی که رفتیم،اول صبح که رسیدم مدرسه سریع رضایت نامه رو دادمو رفتم سر برنامه صبحگاه شانسا امروز برنامه با ما بود با بی حالی اجرا کردیمو و رفتیم سر کلاسمون،من دو تا از دوستام قرار بود از کلاسمون به اردو بریم یعنی 3 نفر از 21 نفر کلاسمون قرار بود به اردو بریم راستی حدس بزنین کجا میخواستیم بریم
شهر بانو (ینی پارکی که فقط خانوما حق ورود تو شو دارن)
ما سوار مینی بوس شدیم و با بقیه ی بچه های مدرسه که قرار بود بیان تو مینی بوس نشستیم نیوشا(دوستم) اون دلیل اومدنش تئاتر بود و آنیتا(دوستم) دلیل اومدنش سرود منطقه بود
منم واسه سرود و فوتسال می رفتم خب بگذریم بگم از اردو
وقتی رسیدیم باید از گیت (gate) رد میشدیم که مبادا گوشی یا تبلت برده باشیم ولی من مامان دوستم اونجا کار میکرد با پارتی ردمون کرد ماهم با گوشی رفتیم تو
اولش رفتیم لاباسامونو تو اتاق پرو عوض کردیم (من تاپ پوشیده بودم با دامن لی یه کلاه آفتاب گیر لی هم گذاشتم ) من موهامو بافته بودم
بعدش رفتیم یه زیر انداز بزرگ انداختیم و روش نشستیم و چیپس پیاز جعفری خوردیم
بعدش رفتیم با بچه ها وسطی و بدمینتون بازی کردیم
اما بعد رفتیم نشستیم من هدفونم برده بودم (اونجا یه صندلی هایی داشت خیلی بامزه بود مث گهواره تکون میخورد وقتی روش میشستی ، منو دوستامم رو اون نشستیم و آهنگ گوش دادیم خیلی خوب بود
بعد رفتیم اونجا استخر حبابی داشت(استخری که بجای آب توش پره حبابای رنگیه) پریدیم تو اون و نیم ساعت اونجا بازی کردیم و ادا بازی در اوردیم بعدش خیلی گشنه شده بودیم اومدیم دراز کشیدیم مدرسه برای همه بستنی قیفی طبقه ای خرید(هر طبقش یه رنگ طعم یه میوه میداد)
اونو خوردیم و نیم ساعت گرفتیم رو چمنا خوابیدیم
بعدش بیدار شدیم و رفتیم بسکتبال بازی کردیم و یه ساعت آخرم صرف دیدن مکان های شهر بانو کردیم مثلا غرفه ی دستبند و زیور آلات فروشی(من یه دستبند صورتی که روش یه گل طلایی بود خریدم) غرفه ی ابزار موسیقی (مثلا 10 تومن پول میدای میتونستی یه ساعت هر چی میخوای بزنی گیتار،پیانو،ارگ و ...)منم گیتار زدم(یکم بلدم)
بعدم آماده شدیم و با همون مینی بوس برگشتیم (اصلا حال نداشتیم)
آخرم اومدم خونه رفتم حموم و 2 ساعت گرفتم خوابیدم
فعلا بای






فیلمای زیر نویس دار

یکشنبه 2 اردیبهشت 1397 | 06:18 ب.ظ

writer: Mєℓιкα.M |subject|: Text

فیلما ی زیر نویس دار
مثل آدمایی هستن که اول که میبینی خیلی سرن
ولی بعد که میفهمیشون
 خیلی بی ربط و کسل کننده هستن
#خودم






به ستاره ها نگاه کن

پنجشنبه 30 فروردین 1397 | 10:15 ق.ظ

writer: Mєℓιкα.M |subject|: Text

به ستاره ها نگاه کن 
که فانوس های آسمانی شبند
و به ماه بنگر 
که همچون نسیمی آرام آرام میگریزد
و نمایان میشود
همه ی این زیبایی ها تن و جان آدمی را تازه میکنند
و مرا وا می دارند که
پلک بر روی پلک نگذارم
#خودم






یه کارایی

یکشنبه 26 فروردین 1397 | 07:54 ب.ظ

writer: Mєℓιкα.M |subject|: Text


گاهی وقتا یه کارایی برای یه کسایی میکنی
که بعد میفهمی اگه این کارو برای یه الاغ میکردی
بهتر بود تا اینکه واسه این بکنی
#خودم







خدا با توست

جمعه 24 فروردین 1397 | 12:42 ق.ظ

writer: Mєℓιкα.M |subject|: Text

شادی را هدیه کن حتی به کسانی که آن را از تو گرفتند
 عشق بورز به آنهاییکه دلت را شکستند
 دعا کن برای آنهایی که نفرینت کردند
 و بخند که خدا هنوز آن بالا با توست
#خودم






سیزده به در

دوشنبه 20 فروردین 1397 | 08:25 ب.ظ

writer: Mєℓιкα.M |subject|: Memorie


سعلامممممم
خوبین؟خوشین؟سلامتین؟حالتون خوبه؟سیزده به در خوش گذشت؟البته این پست رو باید خیلی زودتر میزاشتم ولی وقت نشد.
خب بزارید بگم چیکار کردیم ، اول ساعت هشت صبح پا شدم تا یک بعد از ظهر آماده سازی کردیم چیز میزا رو تا اینکه با ماشینمون رفتیم مدرسه ای که عموم مدیرشه 
من گفتم نمیخوام بیام بابا ما از مدرسه فرارییم اونوقت سیزده بریم مدرسه؟
حالا ما ساعت یازده رفتیم سیزده، اونجا رسیدیمو و من با دختر عمم(خیلی باهاش صمیمیم) روبوسی کردم(آخه اونام بودن) بعد رفتیم نشستیم و حسابی پر خوری کردیم:
شیرینی،آجیل،شکلات،کیک،میوه،پفک،چیپس،پفیلا ی گوجه ای و پنیری،آدامس،آبنبات،بستنی،لواشک،آلوچه،تمر هندی،جوهر لیمو،پاستیل و ... خوردیم بعد یکم نشستیم تا بابای من و عموم جوجه کباب رو حاضر کنن جالب اینجاس هنوزم سیر نبودیم
خب جوجه کباب و پیش غذامون سوپ و دسرمون ژله میل کردیم و بعد یکم چرت زدیم و بعددد پیش به سو ی بازی
دویدم و سوار دوچرخم شدم و با عطیه(دختر عمم) مسابقه دادم و در نهایت من بردم
بعدش عطیه و مامانم و عمم رفتن کلاسا ی مدرسه ی عمومو ببینن و منم با دختر عمه کوچیکم ریحانه که سه سال ازم کوچیکتره دوچرخه سواری کردم
ریحانه از دوچرخه ی خودش پیاده شد و دوید تا منو با دوچرخم بگیره که یهوووو
من تعادلم از دست رفت افتادم زمینو و اونم افتاد روم خیلییییی بد خوردیم زمین تمام کف دستم زخم و شد و همینطور زانوم
البته زیاد درد نداشت بیچاره ریحانه تمام آرنجش زخم شده بود(خب تقصیر خودش بود)
بعدا رفتیم تو کلاسا با بچه های فامیل مدرسه بازی کنیم و تو کلاسای خالی یک ادا هایی در اوردیم و آخر پسر عموم از پنجره ی کلاس دو بار فرار کرد خدایی یک خندیدما
بعدش رفتیم فوتبال بازی که منم استاد فوتسال و فوتبالم و کلاسشو میرم من شدم مهاجم و عطیه شد دروازه بان و پسر عموم دفاع و ریحانه کمک دفاع(نخودی خودمون) شد
تیم مقابلم، بزرگترا بودن خلاصه انقدر تلاش کردیم تا آخر ما بردیم
بعدم که وسطیو اوففففف
حدودا ساعت هشت شب برگشتیم خونه و آماده ی مدرسه رفتن شدم
فعلا






عروس بشه

پنجشنبه 16 فروردین 1397 | 01:55 ب.ظ

writer: Mєℓιкα.M |subject|: Text


دختر یعنی:
وقتی بهش بگن عروس بشی ایشالا
بگه ممنون و لپاش سرخ بشه
#خودم






کلبه ی شکسته

پنجشنبه 16 فروردین 1397 | 01:39 ب.ظ

writer: Mєℓιкα.M |subject|: Text


از کلبه شکسته ای پرسیدم:
چرا شکستی؟
گفت: من نشکستم ، من را شکاندند!
و من هم به فکر فرو رفتم....
#خودم






شخصیت من

سه شنبه 14 فروردین 1397 | 02:52 ب.ظ

writer: Mєℓιкα.M |subject|: Text

شخصیت من چیزی هست که من هستم 
اما برخورد من بستگی به این داره که تو کی هستی
 پس حواست باشه!
#خودم






عید 97

جمعه 10 فروردین 1397 | 12:08 ب.ظ

writer: Mєℓιкα.M |subject|: Memorie


سلام
خوبید؟ خوشید؟حالتون چطوره؟حال عیدتون چطوره؟
برا من که بسی عالیه فقط حیف که امروز دهمه و تا سه روز دیگه عید تموم میشه و باید بریم مدرسهمن و دوستام قرار بود از شنبش بریم ولی مدرسه اجازه نمیده(آخه ما سه روز هم اضافی آخر سال خودمونو تعطیل کردیم)
شما عیدتون چجوری گذشت؟ من بگم؟
خب روز اول عید که رفتیم خونه ی خاله بزرگم تو دماوند اونا یه باغ داشتن درن دشت و عیدی هم بهم 30 هزار تومن پول داد خالم
بعد فرداش رفتیم خونه ی عموی بزرگم تو ملارد(اوف اونقدر راهش طولانی بود) دختر عمم باهام بود کلی باهاش حرف زدم و پر حرفی کردم
بعد که رسیدیم دیدیم هم زمان پسر عموم طاها هم با عمومینا اونجان
نشستیم و نشستیم خواستیم برگردیم زنعموم هی اصرار میکرد شام بمونین شام بمونین اما محال بود ما بمونیم مخصوصا پسر عموم آخه پارسالم اصرار کرد و ما موندیم و ماهی درست کرد (یک افتضاحی بود ماهیه که نگو) اونقدر که پسر عموم بعدش از ماهی متنفر شد
حالا بازم حواسش نبود پارسالم واسه ما ماهی گذاشته گف وایسین وایسین ماهی رو سریع درست میکنم بخورین
بیچاره پسر عموم داشت گریش میگرفت .
حالا ما (من و مامانم و بابامو و دختر عمم و زنعمومو و عموم و از همه مهم تر پسر عموم) هی اصرار میکردیم نه راضی به زحمت نیستیم و از این جور طارفا تا آخر سر قبول کرد پسر عموم داشت از خوشحالی بال در می آورد
آخرم با زور و اصرار تونستیم بیایم خونه
بعدش دیگه همه چی خوب بود و می رفتیم دید و بازدید تا اینکه دیروز عمم اومد خونمون و برام چهار تا پاک کن خوشگل انیمه ی ای اورد که بوی میوه می دادن میخواستم بخورمشون
یکیشون بوی توت فرنگی ، یکی بوی انگور ، یکی بوی هندونه و یکی بوی بولو بری از اون که بوی هندونه می داد خیلی خوشم میاد و عاشقشم
حیف که حافظم پره و الا عکس پاک کن هامو میگرفتم و تو وب میزاشتم
خب خب دیگه من برم کار دارم
بابای






بهاری باش

جمعه 3 فروردین 1397 | 11:32 ق.ظ

writer: Mєℓιкα.M |subject|: Text

بهار که از راه می‌رسد
جوانه سر می‌زند، شکوفه می‌شکفد
باران نم‌نم می‌بارد آسمان نفس می‌کشد

اما تو بهارت نمی رسد

بیا و تو بهار آفرین باش
تا دشت دشت مهربانی بروید
هزار هزار خنده بشکفد
باران باران محبت ببارد

تو بهار آفرین باش

#یک دوست






عید همه مبارک

سه شنبه 29 اسفند 1396 | 07:45 ب.ظ

writer: Mєℓιкα.M |subject|: Occasion


Image result for ‫عکس عید‬‎
سعلام
حالتون چطوره؟چیکارا میکنین؟چخبرا؟معلومه چخبرا!
عیدتون مبارکـــــ
الان ساعت هفت و چهل و پنج دقیقه ی بعد از ظهره و ما وارد سال 1397 شدیم من بی اندازه خوشحالم چون همین اول کاری کلی عیدی گرفتم
50 هزار تومن از مامان بزرگم،
100 هزار تومن از بابام ،و یه بسته ی پر از لاک با 30 هزار تومن از مامانم
خیلی عالیهـــــــــ
وای وای وای خیلی خیلی خیلی خوشحالم من امید وارم امسال همه خوشحال باشیم، به آرزو هامون برسیم ،دل خوش داشته باشیم ، به هم نیکی کنیم،بهتر از هر سالمون باشیم،بدیامونو از بین ببریم ، خوبیامونو بیشتر کنیم و از همه مهمتر با هم دوستی کنیم و هم دیگه رو کمک کنیم
این اولین سالیه که من این وبو دارم و از شهریور نود و شیش تو ی این فضا ی مجازی خوبی ها،بدی ها،آشتی ها،قهر ها،تلخی ها ، شیرینی ها،اومدن ها و رفتن ها رو دیدم.
از این بابت هم خوشحالم که امسال یه عید متفاوت با وبم و دوستای مهربون نتیم تجربه میکنم و دوست دارم سال های سال تو این فضا باشم و هر سال بهتر از قبل باشم
این تبریک من به شما

و حالا
 عکس از سفره هفت سین ما

البته سماغو مامانم تا الان ده بار پر کرده چون من همیشه به سماغ ناخونک میزنم
من و این وب کوشولو ی هفت ماهم برای همتون آرزو داریم که سالی پر از نشاط و شادی داشته باشین  و سر سفره ی هفت سین همتونو دعا کردیم
راستی شما چه برنامه ای تو عید دارین ؟ تو پست ثابت بگین. ما قرار نیست به مسافرت بریم میخوایم تهران گردی کنیم منم قراره یه رمان بنویسم(البته نه چندان قشنگ) و اینکه قراره برای مدرسمون یه پاور پوینت درست کنم تکلیفمون فقط همین پاور پوینته که من قرار با نیوشا(دوستم) درست کنم،راستی راستی فاینال زبانمو دوشنبه 100شدم و جایزه گرفتم(یه جا کلیدی خرگوشی خیلی ناناز به رنگ صورتی که به کیف عیدم وصل کردمش + یه دستبند طلایی که روش گلای رنگی رنگی داره)
راستی بالاخره قراره دایی و زنداییم از هلند برگردن(بعد 5 سال)دلم براشون خیلی تنگ شده همینطور برای دختر دایی گلم که یه سال ازم کوچیکتره شاینا جونم حتما برام کلی هدیه هم از هلند میارن(آخ جون)
راستی یه چیزه دیگه تیم فوتسالمون اول شده و بعد عید قراره بریم مدالامونو بگیریم
و اینکه خبر اومد آزمون مرآتم رو اول شدم و قراره از مدرسه جایزه بگیرم
 خلاصه بگم این آخر سالی خوب خوشحال شدم  از این اتفاقا و خبرای خوب و امید وارم برای شما هم همین گونه بوده،باشه،و خواهد بود(صد بار تو این پست یه همچین جمله ایو گفتم)
یا مُقلّبَ القلوبِ و الأبصار
ای دگرگون کننده ی قلب ها و چشم ها

*******

یا مُدبِّرَ اللیلِ و النَّهار
ای گرداننده و تنظیم کننده ی روزها و شبها
*******
یا مُحوِّلَ الحَولِ و الأحوال
ای تغییر دهنده ی حال انسان و طبیعت
*******
حوِّل حالَنا إلى أحسنِ الحال
حال ما را به بهترین حال دگرگون فرما

سال نو ی شما مبارک
صد سال به این سال ها
هر روزتان نوروز
نوروزتان پیروز
راستی من یه چیز کوچیکم آماده کردم برای دیدنش رو عکس زیر بزنید
Image result for ‫شکلک سال نو مبارک برای وبلاگ‬‎

راستی اگر خواستین به وبم عیدی بدین میتونین نظر بارون کنین منم جبران میکنم اگه منو وبمو خوشحال کنین شمارم خیلی خوشحال میکنم با نظر بارون کردن

فعلا خداحافظی میکنم از دوستای عزیزم با آرزو ی نیکی 






چند خبر خوش

پنجشنبه 24 اسفند 1396 | 10:22 ق.ظ

writer: Mєℓιкα.M |subject|: Memorie

سعلامممممم
حالتون خوبه؟من که عالیم(امروز کمی متفاوت احوال پرسی کردم)
خب اول از همه میریم سراغ چهار شنبه سوری من برای چار شنبه سوری همیشه وسیله های کم خطر میخرم(آخه یکم ترسو ام) من 10 تا منور داشتم+3 تا بالن آرزو ها+3 بسته پیازی+12 تا سوت سوتی(اسم دقیق رو نمیدونم از همونه که میزاری یه جا میره تو آسمون صدا سوت میده).
راستش چیز دیگه ای نداشتم (خیلی کم بودن) شما چی داشتین؟تو ثابت بگین.
خب بریم سراغ اتفاقات اول 3 تا منور زدم به خوبی و خوشی گذشت 2 تا سوتی هم زدم تو سومیش از روی تاقچه ی بالا پشت بوممون افتاد رو لباسم(و متاسفانه سوخت یکم لباسم)ولی بخیر گذشت خودم هیچیم نشد، دومین بالن آرزو ها رو با یه آرزو رها کردیم هوا که سوراخ شد و افتاد زمین یعنی اون آرزوم بر آورده نمیشه متاسفانه(خدا رو شکر آرزو ی خیلی مهمی نبودا)
خب خب خب بگم از فرداش که رفتم مدرسه وقتی که رسیدم به مدرسه گفتن جشنواره قصه گویی میخوایم بریم برای منطقه اجرا کنیم خب تا ساعت دوازده معطل بودیم که دوازده و ربع برگشتیم مدرسه (خیلی ناراحت بودیم چون اون روز روز آخر بود و قرار بود بازی کنیم هر چند جشنواره قصه گویی مدرسمون اول شد)بعد رفتیم یه نیم ساعتی هنوز از وقت حیاط مونده بود چند تا چیز خوردیم:کیک تولد+شکلات+چیپس پیاز جعفری و سرکه ای+پفک+رانی هلو+آب میوه ی انبه+آدامس نعنایی(خیلی رو هم خوردیم) 
بعدشم رفتیم تو سالن فوتسال بازی کردیم،قبلا گفته بودم فوتسالو خیلی دوست دارم.
موقع خداحافظی همه گریه میکردن انگار میخوان برن سفر قندهار(البته خودمم کمی بغض کرده بودم) با بهترین دوستم نیوشا رو بوسی و بغل کردم و بعد شعار همیشگیمونو دادیم
(white night is great) که اگر کسی نمیدونست میگم میشه شب سفید عالیست .آخه وایت نایت اسم گروهمونه.
بعدم که رفتم سوار سرویسم شدم اومدم خونه و تا 14 فروردین دیگه نمیرم مدرسه البته با دوستام قرار گذاشتیم از شنبه ی بعدش بریم
راستی شما چه انیمه ای میبینین؟من  شروع کردم انیمه ی 貧しい人々  میبینم خیلی خیلی خوشگله عاشقش شدم خدایی این دخی انیمه ایا چرا انقدر نازن
خب عیدم که نزدیکه و دارم لحظه شماری میکنم که بیاد تازه مدرسمون به ما مشق نداده، امید وارم سال نود و شیش برای همه سال خوبی بوده باشه و نود و هفت هم برای همه پر از خوبیو خوشی و اتفاقات عالی باشه 
پیشاپیش عیدتون مبارک(موقع سال تحویلم پست میزارم)
دیگه خیلی نوشتم
راستی وقتی من میام میگم آپم سر بزنید بعضیا نمیان
فعلا






روز مادر مبارک

پنجشنبه 17 اسفند 1396 | 10:42 ق.ظ

writer: Mєℓιкα.M |subject|: Memorie

سعلام به همههههه
خوبین؟خوشین؟سلامتین؟چخبرا؟
روز مادر مبارکککککک
البته یکم زود گفتما خخخخ چون میگن که فرداس ولی من دیگه طاقت نیووردم
 این روز مبارک به همه ی مادر ها و خانوم ها مخصوصا مادر خودم که عزیز ترین مادر دنیاس و بی نهایت عاشقشم خیلی خیلی خیلی خیلی دوسش دارمممممممم 
همینطور به مادر بزرگ عزیزم که به اون هم میگم روزت مبارک 
یه جمله به مادرم: مادر تو درست به قدر آرزو های منی دوستت دارم و روزت مبارک انشالله تا 1000000000 سال زنده باشی و همیشه روز مادر به تو هدیه بدم مامان جونم
این روز یه روز بزرگه که من تصمیم گرفتم از الان تا هر وقت زنده ام خدمت گذار مادر گلم باشم
به شما هم توصیه میکنم هیچ وقت به مادراتون بی احترامی نکنین و باهاش مهربون باشین
و من هم امید وارم همیشه همه ی مادرا سایه شون بالای سر فرزندانشون باشه 
حرف من به مادرم
و حالا بیایم برای مادرایی که الان با فرشته ها هم نشین هستند و پیش خدا هستند یه صلوات بفرستیم
اینم یه هدیه ی مجازی ناقابل به مامانم هدیه ی واقعیم خریدم بهش میدم
خب دیگه کافیه من برم
فعلا






1 2 3 4 5 6 7